هیچ کس ستاره ی قلبم نشد جز . . .

. . . .

اینه رسم زندگی

کاریش نمیشه کرد

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 12:8  توسط یه دختره  | 

............

توقعم این بود که حداقل عید رو بهم تبریک بگه
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 0:16  توسط یه دختره  | 

خدایا

خدایا منو به اون برسون
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 1:18  توسط یه دختره  | 

. . . .

به یه تغییر اساسی نیاز دارم خستم

نمیدونم دوس دارم برم مدل موهامو تغییر بدم برم ارایشگاه. ...

امروز خواستگار زنگیده بود خونمون ای بابا من قصد ازدواج ندارم

کیو باید ببینم؟اه

این روزا خیلی دپرسم

نمیدونم چرا اینقد بی حالم........

زندگی چرت شده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 20:48  توسط یه دختره  | 

خواب بد

وای چند وقته که همش دارم خوابای وحشتناک میبینم

دیگه تحمل ندارم

حالم خیلی آشفته شده

اه

خدایا کمکم کن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 17:39  توسط یه دختره  | 

تنهایم

شبیه برگ پاییزی ام پس از تو قسمت بادم


خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم


خداحافظ و این یعنی در این پاییز می میرم


در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم


چگونه بگذرم از عشق.ما از دل بسته گیهاییم


چگونه میروی با آن که میدانی تنهایم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 20:29  توسط یه دختره  | 

فقط خوشحالم همین

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چی بگم که من عاشق این فهم و شعور ودرکشم

زنگید گفت فکر نکنی من تنهات گذاشتما و میخوام برم

سرم شلوغه درس و دانشگاه. .  .

منم گفتم این چه حرفیه؟؟؟

اما خیلی ضایع بود چون هول شده بود مآخه خواب بودم  یهو گوشیم زنگید برداشتم.

گفت هول شدی؟گفتم نه اصلا گلوم درد میاد

واقعا هم گلوم درد میادا

اما خب دیگه. . .گذشت ایندفعه بهتر باهاش صحبت میکنم

اما خودمونیم فکر کنم قشنگ فهمید

آبروم رفت

فدای خندش و چشماش بشم من

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 0:38  توسط یه دختره  | 

احساس الانه من

نمیدونم دلم میخواد یه چیزی بنویسم اما نمیدونم چی!!!!!!!!!!!!!!

دقت کردین احساس آدم هم میتونه خنثی باشه؟

مثلا ۰ نه اینطرفیه نه اون طرفی نه + نه -

من الان دقیقا یه همچین حالی دارم نه خوشحالم نه غمیگین ..

نه لبخند نه گریه. . . .

آخه من چمه؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 17:42  توسط یه دختره  | 

1 روز گذشته

بهم گفت چند روز گوشیشو خاموش میکنه

اما چرا؟

میدونم که میخواد با خدای خودش خلوت کنه و فکر کنه...

خدایا من از اول بهش گفتم داداش. . .  . .

حتی فکرش رو هم نمیکردم که رابطه ی احساسی بینمون به وجود بیاد . . .

اما حالا که اومده چیکار کنم؟

خدایا اگه به صلاحش نیست نذار دیگه برگرده..اگه از راه زندگی ای که میخواد داشته باشه گمراه میشه  دیگه برش نگردون....

میدونی که الان که دارم مینویسم اشکام سرازیره اما نمیخوام به خاطر من از تو غافل بشه و من باعثش باشم...

اما میدونم که خودشم اجازه نمیده چنین اتفاقی بیفته...

خدای مهربونم اگه واقعا راهی هست قلب منم نشکن و بذار برگرده. . . . .

بهم گفت چند روز گوشیشو خاموش میکنه از نظر من چند عدد ۳هستش. . .

امیدوارم ۳ روزه فکراشو بکنه. . .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 0:50  توسط یه دختره  | 

حس چشمات منو میکشه

آوای سکوتش فریاد خداحافظی را در گوشم زمزمه میکند . . . . . . .

نگاه ملتمسانه ام  ماندن را از او تمنا میکند. . . . .

اما آیا او به کلام نگاهم پاسخ خواهد داد . . . . . . .؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 20:6  توسط یه دختره  |